گل ياس هم دلش گرفته بود ...

هوالحق

گل ياس هم دلش گرفته بود ...

خيلي دلم گرفته بود ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سنگيني اشک را روي گونه هام احساس ميکردم .

 

براي لحظه اي چشمانم را روي هم گذاشتم ...

 

خود را در باغ غفلت يافتم .

 

درخت را ديدم،بهش گفتم خيلي دلم گرفته ...

 

در جواب بهم گفت :

 

مگه دل وجود داره؟!

 

 

 

نا اميد از باغ بيرون آمدم،کمي جلوتر که رفتم، تابلوي

 

((به سمت بوستان معرفت)) را ديدم .

 

کمي خوشحال و اميدوار شدم ...

 

به داخل بوستان رفتم، پروانه را ديدم که با لبخند به استقبالم آمد ...

 

غم را توي چهره ي من تشخيص داده بود .

 

از حالم پرسيد .

 

بهش گفتم که دلتنگم ... گفت :

 

نگران نباش، تو را با خودم به گلستان عشق خواهم برد .

 

به نزديک گلستان که رسيديم، نور عجيبي از داخل آن به چشم ميخورد .

 

 

 

وارد شديم ...

 

در حين قدم زدن چشمم به گل ياس افتاد .

 

آرام آرام اشک ميريخت .

 

هر قطره ي آن روشنايي و پاکي خاصي داشت .

 

عجيب و دلنشين بود .

 

توجهي نکردم .

 

ازش پرسيدم،وقتي دلت ميگيره چيکار ميکني؟

 

در جواب بهم گفت :

 

از سر تسليم، لحظاتي را در درگاه خداي خود اشک ميريزم .

 

 

 

گل ياس هم دلش گرفته بود ...

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
ساسان

والله چی بگم گفتنی ها رو که گفتی باغ و بهارم عشق و نگارم دار و ندارم ماه شب تارم گل زهرا مست و خرابم در تب و تابم عطر و گلابم حساب و کتابم گل زهرا يوسف زهرا هستي مولا عيدي ما را عنايتي فرما گل زهرا

هاله

هنوزم انتظار و انتظار است، هنوزم دل به سينه بي قرار است، هنوزم خواب مي بينم به شب ها، همان مردي که بر اسبي سوار است، همان مردي که آيد جمعه روزي ، و اين پايان خوب انتظار است.

همای سعادت

سلام افرا خسته نباشی نميدونم نوشته هاتون يه جورايی بدل ميشينه موفق باشيد ...

سلام افرا کلو پ گل مهدی زهر خیلی قشنگه میخواستم مطلبی برات ارسال کنم ولی هر چه قدر سعی کردم ...........اصلا چی به چی بود و کی به کی بود و افرا کدام بود و کی بود....؟ خلاصه اینجا مینوسیم استفاده کنید<< آدينه كه مي شود ... بارالها! چگونه باور كنم نبودنش را وقتي كه محبت دستي نوازشگر در تار و پود وجودم ريشه مي دواند چگونه باور كنم سكوت درياي چشمهايم را وقتي كه قايق مهربانيش بي ناخدا در اوج آسمانها به پيش مي رود. آدينه كه مي شود قاصدكهاي دلم را روانه آستان دوست مي كنم تا پيام آور حضور صدفي باشد كه يازده مروايد سبز را با خود به همراه دارد. وقتي كسي نيست كه درد آشنايم باشد فرشته اي پيدا مي شود تا در خلوت شبهاي تار تسلي بخش خاطرم باشد. هنوز ستاره اي بي نورم كه در انتظار شعاعي از خورشيد لحظه شماري مي كنم. كويري در انتظار آبم و حتي درياي اشكهايم كويرتف زده وجودم را سيراب نمي كند. از ستارگان آسمان سراغ مي گيرم و چون پرنده اي عاشق گمگشته ام را درميان فرشتگان آسمان مي جويم

اسمم يادم رفت خودم بودم ميشناسی که

زهره

به نام حضرت عشق سلام * اَللهُمَ صَلِّ عَلی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد وَ عَجِِّل فَرَجَهُم * خيلی پر احساس و زيبا نوشتی .. موفق باشی .. يا حق